تبليغاتX
چشمک

چشمک

بدون شرح

از صبح تا حالا یه بغض تو گلوم نشسته و نمیزاره درست نفس بکشم ........

زندگی بدون تو یعنی مرگ همه آرزوهام یعنی مرگ روح و جسم من .........

باور کن ستاره بعد تو دق میکنه بهت گفته بودم اگه بری نمیتونم زندگی کنم .........

بعد تو هیچی نیست که منو وصل کنه به زمین به جز یه رگ که بعد تو پاره میشه .......

بعد تو این جهنم ارزونی خدا و بنده هاش  بعد تو من دیگه این دنیای لعنتی رو نمیخوام.....

نمیدونم چرا فقط نوبت من میشه کابوس هام تعبیر میشه ............

از همون چیزی که میترسیدم سرم اومد، نبودنت ،نداشتنت ............

من در روز روز زندگیم باختم تو هم که بری و تو رو هم ببازم بی همه چیز میشم 

   به همون خدایی که میپرستی بی همه چیز میشم ............

                          بی همه چیز نفسم ...............

                       

با تو به بهار رسیدم اما زیاد طول نکشید که خدا به جای دستای مهربون و گرم تو

دستای خزون و تو دستای سردم گذاشت و حالا تموم وجودم یخ بسته وحالا من

می مونم  و تنهایی و یاد مهربونت و باد سرد جدایی که هر ثانیه محکم به صورتم سیلی

میزنه........

تو که نباشی سایه ها گم میشن و به جای خورشید نور نا امیدی به اتاق و قلب تنهای من

می تابه..........

حسرت داشتن کودکیم را برگردوندی اون موقع که حسرت داشتنت رو با رفتنت .........

ساده نیست باور کردن اینکه دیگه نمیتونم صدای مهربونتو بشنوم و اینکه دیگه اجازه

ندارم دوست داشته باشم و اینکه آرزوی یک لحظه با تو بودن رو باید به گور ببرم ......

حالا که نمیتونم هیچ کدوم از اینا رو داشته باشم دیگه نمیخوام و نمیتونم زنده باشم ........

هیچ وقت یادت نره که چقدر دوست دارم و عاشقتم ............

یه التماس: حالا که داری میری از ته دلت برای

                                  خواب ابدیم دعا کن نفسم .............

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 8:57 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

تو هر جایی که باشی خونه اونجاست

بزار یک لحظه این رویا تلف شه

برای دیدنت سقفی ندارم بزار این چند تا دیوارم نباشه

توی این خونه یک آرامشی هست که من حس می کنم با هر دومونه

همونی که شب از هر جای دنیا منو میتونه برگردونه خونه

من از این خونه هر جایی که میرم نمی تونم تو رو یادم نیارم

چقد خوبه دلت آشوبه بی من من این دلشوره ها رو دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:24 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

عزیز دلم این قلب خسته من خیلی وقته که از کار افتاده اما اگه هنوز

زنده هستم و نفس میکشم فقط و فقط به خاطر تو هست .......

این روزا این قلب خسته من این رفیق باوفای من خیلی اذیتم میکنه دیگه

قرص و دارو هم جواب نمیده ............

امشب در لابه لای تمام نوشته هایی که با عشق برای تو مینویسم و تو

چه ساده بدون لحظه ای درنگ از کنار اونامیگذری به دنبال عشق

گمشده تو میگشتم اما جز سر به هوایی ها و بی تفاوتی های تو

چیزی پیدا نکردم همیشه خدا سهم دل ستاره تنهایی و بی کسی

هست من محتاج با تو بودنم اما تو همیشه حرف از رفتن میزنی

من آخر قصه مونو خوب میدونم تو هم میری به همین سادگی شاید

با یه خداحافظ شاید با یه سکوت شاید .....................

وقتی غرق روزهایی میشم که با تو میگذره عطرخاطره هایی که با

تو داشتم منو میبره به اون دور دورا جایی که جز من و تو و خدا

هیچکی نیست .........

تو آبی آبی هستی پاک پاک مثل فرشته ها مثل هدیه ای که خدا از قلب

بهشت به من داده باشه ..........

کنار تو اندازه تمام نداشته هام آرومم باهات احساس امنیت میکنم...

تو مثه بوی خاک بارون خورده ای و قلب تو شالیزار دلواپسی های من...

باور کن بدون تو میشکنم جوری که دیگه هیچ تکه ای از قلبم پیدا نمیشه...

از روزی که پا به این قلب خسته گذاشتی تمام بنای ویرون قلبمو

 به عشق تو  دوباره ساختم ..............

اگه زنده هستم به عشق نفسات هست ............

دروازه آغوشم همیشه به روت بازه...........

بزار یاد بگیرم چه جوری بهت نزدیک بشم که بی اجازه لب هامو روی

لب هات بزارم...............

هر شب اشک منو همراه بغض توی گلوم به ضیافت یاد تو دعوت میکنه....

وقتی به خودم میام میبینم ساعت از ۲ گذشته و من هنوز غرق در

خیال تو هستم و تو مثل همیشه بی خبر از من ..............

بیشتر وقتا هست که دلم واقعا برات تنگ میشه من اسم این لحظه ها

رو همیشه گذاشتم اون وقته که حریم مهربان یادتو وحشیانه در آغوش

میکشم و بر شانه خیالی تو سخت گریه میکنم به اندازه تموم دلتنگیام

که تو هیچ وقت ازشون خبر نداری.............

درسته من و تو خیلی از هم دوریم از همه نظر اما وجودم به وجودت

سخت محتاجه...............

اما تو آزادی و رها من هیچ وقت نمیخوام مانع خوشبختی کسی بشم....

این منم که تا ابد محکوم به تنهایی هستم ..............

قلبم خیلی درد میکنه نمیدونم چرا اینجوری میشم ولی هیچ جوری خوب

بشو نیست اینم مثل همه باهام ناسازگار شده اینم مثل خودم دیگه از

این زندگی خسته شده ..............

من سرشار از حس با تو بودن و تو همیشه فکر رفتن و به دنبال راهی

برای فرار ...........

ولی حرف آخرم اینه چه ستاره باشه چه نباشه بدون خیلی دوست

دارم و عاشقتم هیچ کسی جاتو توی قلبم نمیگیره حرفی که همیشه

بهت میزنم ................

ابر آبی من هم سالی خواهد بارید.............................

انقدر باورت دارم که اگه بگی هوا بارونیه خیس میشم ...........

ستاره رو برای تموم بدی هاش حلال کن..............

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:27 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

نمیشه با تو سر کنم نمیشه از تو بگذرم

بیا به داد من برس من از تو مبتلا ترم 

بگو کجارها شدی بگو کجای رفتنی

من از تو در گریز و تو چرا همیشه بامنی

کسی به جز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست

دوباره تبت داره نفسم و میگیره دوباره هوات داره پی عطر تو میره

این خونه بی تو طاقت زندگی نداره حتی نفسام تو روبه یاد من میاره

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:1 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

تو و این خونه رو با هم میخوام تونباشی دل من میگیره

اینو از چشمای تو میخونم بی من این خونه برات دلگیره

من با داشتن تو آروم میشم زیر سقف خونه وقتی تو هستی

با تو خوشبختی من تکمیله توی این حال خوشم همدستی

شب این خونه پر از احساسه دل من به داشتنت می نازه

اگه تو باشی کنارم دستام دست خالی خونه رو میسازه

تا ته قصه بمون با من بزار این دل خوشی عادت شه

بیا هم خونه من تا عشق با تو همرنگ عبادت شه

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

از کدوم جاده کدوم پنجره ای میون خاطره ها پا بزارم

وقتی می دزدی چشاتو از چشام چه جوری دست توی دستات بزارم

واسه تو که قدرمو نمی دونی عکس چشماتو چه جور دریا کنم

حرمت اشکامو آسون بشکنم زیر لب اسم تو رو صدا کنم

حال من دست خودم نیست توی این تنگ غروبی

به خدا خیلی میخوامت با همه بدی و خوبی

عکس چشماتو کشیدم توی قاب قاب عکسی که تو دستام دیگه نیست

آرزوی تو محاله واسه من وقتی که عکس تو شیدا دیگه نیست

شب و هر شب دل و دلداری میدم تو رو شاید توی خواب پیدا کنم

حالا آسمون باید مهتابشو میون برکه آب پیدا کنه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:59 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

روبروی من سیاهه بخت من همیشه خوابه

تو دلم جای یه زخمه بی تو زندگیم عذابه

توی این شهر  سیاهی می دونم تو بی گناهی

واسه من تا همیشه قشنگترین اشتباهی

حالا دیگه خوب می دونم به تو رسیدن محاله

برای گذشتن از من دل تو چه بی قراره

تو غرورمو شکستی دل به دل یکی دیگه بستی

حالا هر شب بی تو قلب من می گیره

منو تحدید می کنه بی تو میمیره

صدای رفتن تو گوشم انگار میگه از پیشم برو خدا نگهدار

می دونم که انتظار فایده نداره دل من همیشه زردو بی بهاره

صدای رفتن تو گوشم انگار میگه از پیشم برو خدا نگهدار

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:34 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

نه می تونم دور شم از تو نه می تونم که بمونم

من نه شاهزاده عشقم نه شهاب آسمونم

تو نه نیستی و نه هستی دیگه خستم از خیالات

مونده بی جواب و مبهم توی زندگیم سوالات

تو یه رنجی تو همیشه اگه جون نگیره ریشه

اگه باز بگی نمیشه اگه یک روزی بدونم

بودنا موندنه یادت واسه قلب عاشق من

که یه عمری عاشقت بود مثه درد زهر نیشه

تو که هستی زندگی هست قدرت هر خستگی هست

میشه دست قسمت و بست زیر ذره های لعنت

که یه دشمنه تو خلوت که میکوبه میسوزونه هر خیال عاشقونه

بود و خوند و موند و نشکست

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:44 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم…

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:53 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

ای مانده در یاد!

در هر شفق در هر غروب تلخ و دلتنگ

کز گردش چرخ

خورشید غمگین چون سری آلوده در خون

بدرود گویان

میلغزد و در چاه مغرب می نشیند

آن (( تلخ بدرود )) تو می آید به یادم

چشم غم آلود تو می آید به یادم

در هر (( سحر )) در هر (( فلق)) در هر (( سپیده))

کز بوسه ی گرم نسیم مهربانی

لب های گل وا می شود بهر تبسم

هر شب که دست نقره افشان شهابی

خط می کشد از نور پیش چشم مردم

در شام های سیمگون ماهتابی

کز ماه گرد نقره ریزد بر گل یاس

هر شب که مه می خندد و از آسمان ها

تک تک ستاره می دمد همرنگ الماس

الماس دندان تو می آید به یادم

لب های خندان تو می آید به یادم

در هر (( زمستان )) 

کز تابش خورشید برف از شاخه گل

چون دانه اشکی قطره قطره قطره

می لغزد و بر برگ گل ها می نشیند

یا در شبی سرد

هر گه که تک تک می خورد بر پشت شیشه

انگشت باران

اشک چو باران تو می آید به یادم

حال پریشان تو می آید به یادم

هر جا سخن از عشق های مانده بر جاست

هر جا که چشمی سبزگون همرنگ دریاست

هر جا سخن از وعده ی دیدار فرداست

هیچ آشنا در یاد من نیست

اما............ تو می آیی به یادم

تنها.......... تو می آیی به یادم  ((مهدی سهیلی))

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط آِشنایی از دیار مهربانی| |

Design By : Night Melody